تبليغاتX
.::کلبه تنهایی::.


.::کلبه تنهایی::.

کاش میشد در غروب آفتاب، بی صدا با سایه ها کوچید و رفت!!

چند صباحی است هنگام غروب دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم.

مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد که آیا مرگ ترسناک است؟

هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد. همین طور یک درخت پاییز می میرد و بهار زنده می شود.

من می دانم روزی فراموش خواهم شد و دیگر کسی نانوشته هایم را نخواهد خواند.

من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اتاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت.

فراموشی بسیار ترسناک است حتی ترسناک تر از خود مرگ!

نوشته شده در 88/07/30ساعت توسط تنهاترین| |

دلم گرفته!

دلم عجیب گرفته است!!!!

و هیچ چیز!

نه این شقایق خوشبو، که روی شاخه نارنج می شود خاموش!

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این شبوست!

نه ...! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند!

و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد!

نوشته شده در 88/07/03ساعت توسط تنهاترین| |

حالا که تو نیستی!!...

تا به حال به این موضوع فکرکرده ای چگونه می توانم اندوه بزرگی که در گلو دارم

و به واسطه اش هر لحظه بغضی در من به اشک می نشیند را مهار کنم؟؟!!

حالا که تو نیستی، من با وجود همه ی دغدغه ها و دل مشغولی های روزمره

با وجود خستگی، با پیدا کردن کوچکترین فراغتی، دل به صبوری

کاغذها می بندم

حالا که هرشب چشم به ستاره ها می دوزم، می خواهم فریاد بزنم:

ای ستاره ها !!

مرا می شناسید ؟؟؟

آهای ستاره ای که درآنجا راحت نشسته ای، مرا می بینی؟

از نوع بشرم، شناسنامه ای دارم که بر خلاف شناسنامه ی تو،چند برگ است.

اولش تولد و آخرش مرگ، و در میانه ی راه، دل سپردنی،وصلی

و زایشی..........

گفتم از نوع بشر. نترس ستاره، اگرچه حقیقت دارد ما آدمیان

می آفرینیم، می سازیم،

میشکنیم و ویران می کنیم، بهبود می بخشیم....

بعد از ستیز از سرمیگیریم، اشک می ریزیم و دروغ می گوییم و

در اندک زمانی حقیقت را می ستاییم !!...

آری ستاره !! مگر نشنیده ای که اینجا، عده ای ندارند تا بگذرانند عده ای

داشته های خویش را ذخیره می کنند برای روز مبادا !!...

مگر نشنیده ای که اینجا، سرزمین دلهای شکسته است...

؟؟؟!!!!

مگر، نگفته اند که تنها دلیل غمها، فاصله هایی ست که

بین قلب هایمان می افتد....؟؟!!

مگر ندیده ای اشک های آدم هایی که به خاطر بی وفایی دیگران،

هرلحظه و هرلحظه مثل رود جاریست !!.......

مگر به تو نگفته اند که اینجا، در این سرزمین زمانی ست که

دیگر واژه هایی ماننددل به دل دارد راه، به هیچ نمی ارزد؟؟

مگر به تو نگفته اند که سالهای درازی ست که راه بین قلب هامسدود است....؟؟

مگر به تو نگفته اند، ما همگی در بازی روزگار بازنده ایم،

چرا که هرروز بیشتر می کوشیم که تنها و تنهاتر شویم!!...

و در این اوضاع من نمیدانم چرا، آشنای سالهای دورم را در ازدحام

این همه آدم گم کرده ام

و هرچه چشم می چرخد بیشتر احساس غریبگی می کنم...

بیشتر احساس ترس و تنهایی در جانم رسوخ می کند...

حالا که دیگر، خواب از چشم هایم فراری شده و تنها مونسم،

کاغذ های روی میزم است

دلم برای مهربانی هایی که ندارم تنگ شده است

و برای آن آشنایی که مرا از دنیای سکوت نجات بدهد، می تپد !!...

جوابم را بنویس پیش از آنکه، غریبگی بیشترازاین در جان و دلمانرخنه کند!!!...

نوشته شده در 88/02/17ساعت توسط تنهاترین| |

گردونه شب آرام آرام پیش می آید و همه جا را در تاریکی و خاموشی می برد.

شب را دوست دارم. شب را می پرستم. شب سکوت است و آرامش. دنیا دنیای دیگری است.

همراه نسیم شب به آسمان ها پرواز می کنم. هیچ کس خلوتم را بر هم نمی زند.

نه حرفی نه حدیثی نه ترحمی و نه نگاهی.

در خاموشی عمیق شب،که قلبم و خداوند هستند، نغمه دلپذیروخوش آهنگی را می شنوم که از سر چشمه تقدیر برمی خیزد، آشفته و جسور از پشت پنجره به آسمان خیره می شوم و در برابر ستارگان زانو به زمین می نهم تا به سرود مقدس روشنایی گوش فرا دهم که اختران می خوانند.

آرام پا بر دیدگان من می گذارند، می پرسم آیا آمده ای تا در درون قلب من جا کنی و فروغی در من بتابانی؟ ناگهان شهابی آبی رنگ از مهتاب جدا می شود و بر پیشانی خاموش من می لغزد و سبک روح با چشمانی پر از حسرت و آرزو به مهتاب خیره می شوم.

او مرا می خواند و می بیند و می گوید: حتما به تنهایی من گریه می کنی!

به اختران درخشان می گویم: نازنینان مرا امشب نور باران کنید.

اما افسوس خیلی زود از کنار افق ابرهای شوم به راه می افتند و این شعاع دلپذیر را می پوشانند و دوباره همه چیز و همه جا به ظلمت تبدیل می شود.

و باز من و یک دنیا دلتنگیم، از فراق شهاب دلتنگ خواهیم ماند...

نوشته شده در 88/01/18ساعت توسط تنهاترین| |

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای
همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی...
تنها تو به صدایم گوش می دهی...
برایت از چه بگویم؟
از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟
تو هم خواهی رفت...
و من می مانم و دنیای تنهایی...
تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟
شاید من اشتباه می کنم
دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی
تا برای آخرین بار در آغوشت گم شوم
تا برای آخرین بار دستان گرم و پرمحبتت
را با تمام وجود در برگیرم
و با تمام احساس لمس کنم

نوشته شده در 87/12/26ساعت توسط تنهاترین| |

چه تنهایی شلوغی است تنهایی من!


آن زمان که اطرافت پر از دوستان خوش سخن و رنگین پوست


که از رنگین بودن آنها به تنگ امدی ودر حسرت یک رنگ بودنشان سینه ات مالامال غم است!


کاش می فهمیدند که :" قالی از صدرنگ بودنش زیر پاافتاده است "


کاش می دانستند باید دوست بود تا اینکه از دوستی سخن گفت.


کاش معنی این پیمان مقدس را می دانستند.


و من اکنون می فهمم که چرا درد را باید با چاه گفت!


و این روزی است که در ازدحام تنهایی خود غرق می شوم!!!


نوشته شده در 87/11/25ساعت توسط تنهاترین| |

پروردگارا !

دلم میخواد زار زار گریه کنم ، 

 برای همه ی اتفاقهایی که می افتن و

              باب میلم نیستن .

اما دیگه هیچ اشکی برای ریختن ندارم ،

                       دلم پر از غصه و هیاهو ست.

دریغ !

  دریغ از سنگی که بتونم به جایی بزنم

    تا لا اقل عقده هام خالی بشن و    

                 دریغ از جایی که حتی اگه سنگی هم

                      می بود به آن میکوبیدم.  

                                         دریغ!!!!!!!!!!!!

 

پروردگارا  

امروز نه اشکی دارم ،

               نه سنگی و

                 نه دیگر دلی

                                   که حتی آرزوی داشتنت را در آن داشته باشم .

بلور دلم را شکستند!


نوشته شده در 87/10/22ساعت توسط تنهاترین| |


اي که روحم را سرگردان کردي ، سلام:

سلام مرا بپذير همان گونه که شايسته ي پذيرايي ست . پذيرايي پيک عاشق ، توسط معشوق،

دوستانه و صميمي !!

بيشتراز آن که برايت بنويسم ، جدالي داشتم ميان عقل و دل !! عقل حکم کرد و دل نپديرفت .

دلاقرار کرد و عقل حيران ماند !

مي بينم سياهي چشمانت را که مرا در تاريکي و ظلمت خود گرفتار کرده .

مي نويسم از تو و از تو مي خواهم ، مرا براي عبور از جاده هاي سبز زندگي که رو به

بي نهايتمي رود همراه باشي .

از تو مي خواهم با من هم نوا گردي تا با هم سرود خوشي زندگي را زمزمه کنيم .

مرا بپذیر اين گونه که هستم .

صادق و بي ريا .

همان گونه که من تو را پذيرفتم .

همان گونه که هستي صادق و يکرنگ .

بيا و قدمي کوتاه در کوچه باغ دل عاشقي ديوانه بگذار . تو ناخواسته چند صباحي ست که عابر

اين کوچههستي . بيا و با من از سر سازگاري بنايي بساز به وسعت دل هاي دريايي مان و پاکي

قلب هايمان

..."


نوشته شده در 87/10/16ساعت توسط تنهاترین| |

پاک شد
نوشته شده در 87/09/04ساعت توسط تنهاترین| |

کاش آسمان می دانست درد من چیست !

کاش می دانست نیاز من چیست !

کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانعم . . .

کاش آسمان می دانست درد منی که کویر خشک و بی جانم چیست !

دلم مثل کویراز محبت وعشق خشک و بی جان است، عاشقم، ولی یک عاشق تنها !

یک عاشق بی کس!

عاشقی که معشوقش در کنارش نیست . . .

کاش دریا می دانست کویر چیست !

راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها !

دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد

اما دریایی نیست. . .

تنها یک خواب است و بس !

نوشته شده در 87/07/10ساعت توسط تنهاترین| |

چیزی جزسکوت دربرابرت ندارم...هیچ !

حالا من درهیاهوی درونم گم شده ام . . .

ببین به کجا رسیده ام . . .

فقط یکباربنگر به من . . .

ببین چگونه می پرستمت . . .

ببین به جای اشک برایت دعا می کنم . . .

ببین برای گفتن دوست داشتنت التماس می کنم . . .

در سکوت می شکنم . . .

تورا فریاد می زنم . . .

درسکوت اشک می ریزم . . .

برای تو لبخند می زنم . . .

بمان!!! . . .

بمان تا فریادم به گوشت برسد . . .

لبخند بزن . . .

که ارزوی دیدنش را دارم .

نوشته شده در 87/06/30ساعت توسط تنهاترین| |

این لحظه های زنجیرشده به دلتنگی، خطوط مبهم فاصله را تداعی می کند.

برایم هوایی ازشهرنگاهت بفرست.

میخواهم تورا با یک تنفس به تاروپود وجودم تبعیدکنم

تا لمس کنی این همه خستگی من را.

من هنوز درلابه لای بیت های سردرگم دنبال نشانه ای از تو می گردم و

تو هرگز صدای برخاسته از شعرهایم را نمی شنوی.

می بینی؟!

این بغض های لجوج ناله های سردزمستان رابه کویری ترین نقطه قلبم می رساند

و توازفاصله ها هم دورترمی شوی تاجایی که مسیرقدم هایت به یک نقطه می رسد.

نوشته شده در 87/06/14ساعت توسط تنهاترین| |

فنا می شوم...

آیا گناهکارم...

میترسم...

میترسم از اینکه روزی عشق و ناکامی با هم بیاویزند،

چگونه به چشمهایت بنگرم و بگویم که هنوز دوستت دارم، آیا باور خوهی کرد؟

آیا مرا با همین که هستم خواهی پذیرفت؟

من چگونه بازیچه ی قلب خویش شدم؟

چگونه اسیرشدم؟

خدای من، مرا از این گرداب تلخ چراها برهان.

خدایا به او بگوکه نگرانی در چشمهایم بیداد می کند،

بگوکه در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام،

بگوکه می خواهم پیدایم کند.

خدایا این درد واندوه تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد؟

خدایا به من بگوکه تاکجا باید پا برهنه برای اثبات هستی ام بروم؟

به من بگوکه اشتباه نمی کنم، بگوکه هیچ طوفانی درراه نیست؟

نوشته شده در 87/05/30ساعت توسط تنهاترین| |

مدتی است که دل گرفته، صدایم لرزان شده، چیزی در گلویم به صفحه قلبم می کوبد و میگوید اشک بریز، اشک بریز...

تو رفتی و من باز تنها شدم، راستی تنهایی رادرچه می بینی؟ دربی کسی! در بی زبانی...!

تو رفتی و من به یادت، با باغچه گل محمدی، با حیاط خانه، بامیز وصندلی چوبی، همدم و همزبان شدم، بیا که دل تنگ توام، فراموش نکن، دل شکسته ام را فراموش نکن...

همیشه با خودم فکر می کنم درهر رهگذری تورامی بینم و با توانی که از دوستی ها می گیرم از کنارت می گذرم...

من به یاد تو هستم، تو هم مرا در یاد خود داشته باش.

نوشته شده در 87/05/09ساعت توسط تنهاترین| |

 

چه بغضی تو گلودارم، من از اندوه لبریزم
                      خدایا بشکن این بغض رو که من از مرگ بگریزم
که جوشد چشمه چشمم زاشک حسرت وماتم
                      بکاهد باراندوهم از این قلب پراز آهم
زمانی من رها بودم، زعشق وعاشقی فارغ
                      شدم مجنون،شدم شیوا، شدم دیوانه ای عاشق
به کامم شد همه دنیا، چه زیبا شد همه عالم
                      طلوع مهر از خاور به چشمم غمزه یارم
وجود نازنین یارم درون خاک پنهان شد
                      جدا شد از بدن روحش، دل شوریده نالان شد
نمی خواهم شوم عاقل، دلیل مستی ام او بود
                      نخواهم زندگی اکنون تمام هستی ام او بود
خدایا نشکن این بغضم که مرگ من شود آسان
                      روم سوی پری رویم، به نزد آن مه تابان

 

                                         سلام دوستان گلم

امروز سالروزفوت نوهً داییم بود که به دلیل اشتباه دو جوون توی یک تصادف دلخراش این جوون گل رو پرپر کردند.پست این دفعه فقط و فقط به خاطره اونه. از شما دوستان گلم میخوام که برای شادی روحش یک صلوات بفرستید.

                                             روحش شاد

 
نوشته شده در 87/04/21ساعت توسط تنهاترین| |

شب من پنجره ای بی فردا

روزمن قصه تنهایی ها

مانده خاکی و اسیرساحل

ماهی هم ماهی دورازدریا

هیچ کس با دل آواره ی من

لحظه ای همدم و همراه نبود

هیچ شهری به من سرگردان

در دروازه خود را نگشود

کوله ام خستگی،سرگردانی

ابردلتنگ پرازبارانم  

پای من خسته از این رفتن بود

قصه ام قصه ی دل کندن بود

دل به هرکس که سپردم دیدم

راهش افسوس جدا از من بود

صخره ویران نشدازباران

گریه هم عقده ی مارا نگشود

آخرقصه من مثل همه

گم شدن درنفس باد نبود

روح آواره ی من بعدازمن

کولی دربه در غربت هاست

می روم بی خبر از آخرراه

همچنان مثل همیشه تنها

غریبم خسته و سرگردانم

ابردلتنگ پراز بارانم

 

 

نوشته شده در 87/04/14ساعت توسط تنهاترین| |

 

 

من غم فروش دوره گردم، با شادی بیگانه ام و از کامرانی ها چیزی نمی دانم.

 

من غم فروش بی خانمانم، عشق را نمی شناسم و دیگراشک شمع را دوست نمی دارم.

 

من غم فروش بی آزارم و غم را با اشک چشم مبادله می کنم.

 

نوشته شده در 87/04/07ساعت توسط تنهاترین| |

 

خواستم تا باردیگر داستانی بنویسم، قلم نعره کشید...کاغذپاره شد...افکارم درهم گره خورد...همه درمن تقاضای سکوت کردند...قلم میدانست که باید هرچه غم و درداست را به صورت کلمات نقاشی کند.کاغذ میدانست که درزیرسطوح غم واندوه محومیشودوافکارم میدانستندکه درغم مانندزنجیری سردرگم میشوند ومن خاموش سکوت رابرگزیدم اما...چشمانم سکوت مرا بااشک معاوضه کرد.

 

 

نوشته شده در 87/03/25ساعت توسط تنهاترین| |

 

 

هرشبانه روز متشکل از24 ساعت،1440 دقیقه وهر دقیقه،86400 ثانیه است

فقط می خواهم بهت بگم هرشبانه روزی که ازتودورم و اسیراحساس تنهایی هستم 86400 ثانیه برام می گذره، حالا خودت حساب کن یه عمربه انتظار نشستن یعنی چقدر؟؟!!

 

 

نوشته شده در 87/03/11ساعت توسط تنهاترین| |

 

 

با تو هستم

تویی که رویت را از من بر میگردانی

 به چشمانم نگاه کن

 اشکهایم هنوز خشک نشده اند

 از چه میترسی٬ من گناهت را بخشیده ام

 هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم

 تو را به خدا سپرده ام٬ نه نگران نباش نفرینت نمی کنم برایت دعای خیر میکنم

دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد و تنهایت نگذارد

 دوست ندارم توهم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی

 دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی

 پس هرگز نفرینت نخواهم کرد و ترا به خدا خواهم سپرد

 تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی٬ در کنار هر کس و هر چیز که دوستش داری

 به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را بخاطر بسپار

 آنها همیشه نگران تو هستند

 

نوشته شده در 87/03/07ساعت توسط تنهاترین| |

 

  

دلم واسه تنهایی می سوزه

 

چراهیچ کس اونودوست نداره

 

مگرچه گناهی کرده که تنها شده

 

جرم تنهایی چیست که هیچ کس اونو نمی خواهد؟

 

دیشب تنهایی از اتاقم گذشت

 

دنبالش دویدم ولی اون رفته بود:تنهای تنها

 

نیمه شب اونومرده کنارحوض پیدا کردم.

 

ازگریه چشماش قرمزشده بود.

 

برایش گریستم،آخه اون از تنهایی مرده بود.

 

تنهایی مردومن تنهاترشدم.

 

 

 

نوشته شده در 87/03/01ساعت توسط تنهاترین| |

 

 

دیگراین دل آن دلی نیست که درآرزوی یک یارباوفا باشد،این دل از بی وفایی خود نیز بی وفاشده است...

 

دیگراین دل آن دلی نیست که درانتظاریک همزبان وهمیار باشد، این دل ازتنهایی خردخردشده است...

 

دیگراین دل آن دلی نیست که کسی رادوست داشته باشد، این دل ازشکست و بی محبتی بی احساس شده است...

 

دیگراین دل آن دلی نیست که در تب وتاب یک لحظه عاشق شدن باشد، بی قرارباشد،چشم انتظارباشد، این دل از انتظار خسته شده است...

 

دیگراین دل آن دل سرخ و بااحساس نیست، این دل احساساتش همه سوخته شده است...

 

دیگراین دل آن دل پرغرورنیست،این دل غرورش شکسته شده است...

 

دیگراین دل هیچ همدل و عشقی راندارد،آری این دل اینک تنهای تنها شده است...

نوشته شده در 87/02/30ساعت توسط تنهاترین| |

 

 

من به اندازۀ یک آسمان دلم گرفته، می خواهم گریه کنم، می خواهم فریادبزنم، کاش می توانستم خودم را از خودبیچاره ام بگیرم، کاش می توانستم خودراازاین شب طولانی رؤیاهابرهانم. کاش میتوانستم خاموش شوم وزبان فروبندم،فناشوم ومحو شوم...من ازاین روزگار خسته شده ام.از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند وکند می گذرندبیزارم.من ازتمام شایدها و بایدها متنفرم...

نوشته شده در 87/02/28ساعت توسط تنهاترین| |

                                        

                                              

                                        خسته ام ازاین زندگی

                                           ازاین دلبستگی

                                            نامهربونی ها

                                           عاشق شدن ها

                                            بی وفایی ها

                                   خسته ام ازشکسته شدن دل ها

                                       از نوای غم انگیز پرنده

                                     از دلسوزی های بی مورد

                                  خسته ام ازاین همه خسته شدن

                                            از خستگی

                                   از بوی ناخوش بی رحمی ها

                                   خسته ام ازخودم، ازتو، ازدل

                                          ازصدای آبشار

                                          ازطلوع وبودن

                                         ازغروب ومردن

                                       خسته ام از خستگی

                                              خسته ام

 

 

نوشته شده در 87/02/25ساعت توسط تنهاترین| |

                                                     

                            شمعی به رنگ سیاه روشن کرده ام.

                       پیراهن مشکی ام را پوشیده ام.

               هی بغضم رافرو می دهم، لبخندها را گم کرده ام.

                   یک مشت یاس درکاسه ای آب ریخته ام.

                        آری من درسوگ نشسته ام.

                    درسوگ لحظه های از دست رفته ام.

                درسوگ جوانی ام،آری،درسوگ دلم نشسته ام.

             همین فردابرای تشییع دل تنهایم دل هایتان را روانه کنید.

                    می خواهم همین فردا به خاک بسپارمش

                    نکنه کرکس ها برای بردنش پرواز کنند.

                  ساعت:لحظه پژمردن یاس ها

                                     مکان:محل قتل عام صداقت

                               چشم انتظارم.

 

نوشته شده در 87/02/22ساعت توسط تنهاترین| |

 

 

و من همچنان تنهایم و این تنهایی تاریک و تلخ را هیچ کس درک نمی کند. هنوز من در پیچ و خم نادانسته هایم پرسه میزنم، هنوز را حلی برای این دلتنگی مرگ آور پیدا نکرده ام، خسته از این راه بی پایان،خسته و رنگ پریده ازوحشت بی توبودن، هنوز درگیرودار احساسم دست و پا میزنم...

 

نوشته شده در 87/01/23ساعت توسط تنهاترین| |

 

                                                         

             

          

              فرو ریزید ای اشکهای سوزان و آتش درونی مرا اندکی خاموش کنید.

     جاری شوید ای قطرات اشک و آتش دلم را اندکی تخفیف دهید                 

ای آه سوزان از درون سینه و قلبم چه می خواهید؟

خارج شوید  وقدری آلام قلبم را شفا دهید.

ای قلب شکسته وپریشان من چه چیزی سبب آنهمه آه و حسرت تو شده؟

با زبان اشک حکایت غم خود بازگوی و مراازاین جمع بی خبر برون آر.

پس فرو ریزید ای اشکهای سوزان وجاری شوید تاازعذاب روح و روانم بکاهید.

نوشته شده در 87/01/13ساعت توسط تنهاترین| |

Click for Full Size View
نوشته شده در 87/01/11ساعت توسط تنهاترین| |

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

 وسعت تنهایم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

   گریه های پنهانیم راحس نکرد

در میان لحظه های بی کسی

   درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آغازمن مانوس بود

    لحظه پایانیم را حس نکرد

نوشته شده در 87/01/11ساعت توسط تنهاترین| |

اگر روزی من مردم و تو هنوز من را دوست داشتی

هر پنجشنبه به مزارم بیا و گل سرخی برایم بیاور

تا آن گل سرخی را که به تو دادم هرگز از یاد نبری

اما اگر روزی تو مردی من فقط یک بار یه مزارت می آیم

و یک دسته گل سفید که با خون خودم قرمزش کرده ام

برایت می آورم و در کنار تو جان می دهم تا بدانی که هیچگاه تنها نیستی

نوشته شده در 87/01/11ساعت توسط تنهاترین| |


Design By : Night Skin