|
کاش آسمان می دانست درد من چیست ! کاش می دانست نیاز من چیست ! کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانعم . . . کاش آسمان می دانست درد منی که کویر خشک و بی جانم چیست ! دلم مثل کویراز محبت وعشق خشک و بی جان است، عاشقم، ولی یک عاشق تنها ! یک عاشق بی کس! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست . . . کاش دریا می دانست کویر چیست ! راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها ! دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست. . . تنها یک خواب است و بس ! + نوشته شده در 87/07/10 توسط تنهاترین |
چیزی جزسکوت دربرابرت ندارم...هیچ ! حالا من درهیاهوی درونم گم شده ام . . . ببین به کجا رسیده ام . . . فقط یکباربنگر به من . . . ببین چگونه می پرستمت . . . ببین به جای اشک برایت دعا می کنم . . . ببین برای گفتن دوست داشتنت التماس می کنم . . . در سکوت می شکنم . . . تورا فریاد می زنم . . . درسکوت اشک می ریزم . . . برای تو لبخند می زنم . . . بمان!!! . . . بمان تا فریادم به گوشت برسد . . . لبخند بزن . . . که ارزوی دیدنش را دارم . + نوشته شده در 87/06/30 توسط تنهاترین |
این لحظه های زنجیرشده به دلتنگی، خطوط مبهم فاصله را تداعی می کند. برایم هوایی ازشهرنگاهت بفرست. میخواهم تورا با یک تنفس به تاروپود وجودم تبعیدکنم تا لمس کنی این همه خستگی من را. من هنوز درلابه لای بیت های سردرگم دنبال نشانه ای از تو می گردم و تو هرگز صدای برخاسته از شعرهایم را نمی شنوی. می بینی؟! این بغض های لجوج ناله های سردزمستان رابه کویری ترین نقطه قلبم می رساند و توازفاصله ها هم دورترمی شوی تاجایی که مسیرقدم هایت به یک نقطه می رسد. + نوشته شده در 87/06/14 توسط تنهاترین |
فنا می شوم... آیا گناهکارم... میترسم... میترسم از اینکه روزی عشق و ناکامی با هم بیاویزند، چگونه به چشمهایت بنگرم و بگویم که هنوز دوستت دارم، آیا باور خوهی کرد؟ آیا مرا با همین که هستم خواهی پذیرفت؟ من چگونه بازیچه ی قلب خویش شدم؟ چگونه اسیرشدم؟ خدای من، مرا از این گرداب تلخ چراها برهان. خدایا به او بگوکه نگرانی در چشمهایم بیداد می کند، بگوکه در کوچه های خاکی دلواپسی گم شده ام، بگوکه می خواهم پیدایم کند. خدایا این درد واندوه تا به کی بر من پادشاهی خواهد کرد؟ خدایا به من بگوکه تاکجا باید پا برهنه برای اثبات هستی ام بروم؟ به من بگوکه اشتباه نمی کنم، بگوکه هیچ طوفانی درراه نیست؟ + نوشته شده در 87/05/30 توسط تنهاترین |
مدتی است که دل گرفته، صدایم لرزان شده، چیزی در گلویم به صفحه قلبم می کوبد و میگوید اشک بریز، اشک بریز... تو رفتی و من باز تنها شدم، راستی تنهایی رادرچه می بینی؟ دربی کسی! در بی زبانی...! تو رفتی و من به یادت، با باغچه گل محمدی، با حیاط خانه، بامیز وصندلی چوبی، همدم و همزبان شدم، بیا که دل تنگ توام، فراموش نکن، دل شکسته ام را فراموش نکن... همیشه با خودم فکر می کنم درهر رهگذری تورامی بینم و با توانی که از دوستی ها می گیرم از کنارت می گذرم... من به یاد تو هستم، تو هم مرا در یاد خود داشته باش. + نوشته شده در 87/05/09 توسط تنهاترین |
چه بغضی تو گلودارم، من از اندوه لبریزم سلام دوستان گلم امروز سالروزفوت نوهً داییم بود که به دلیل اشتباه دو جوون توی یک تصادف دلخراش این جوون گل رو پرپر کردند.پست این دفعه فقط و فقط به خاطره اونه. از شما دوستان گلم میخوام که برای شادی روحش یک صلوات بفرستید. روحش شاد + نوشته شده در 87/04/21 توسط تنهاترین |
شب من پنجره ای بی فردا روزمن قصه تنهایی ها مانده خاکی و اسیرساحل ماهی هم ماهی دورازدریا هیچ کس با دل آواره ی من لحظه ای همدم و همراه نبود هیچ شهری به من سرگردان در دروازه خود را نگشود کوله ام خستگی،سرگردانی ابردلتنگ پرازبارانم پای من خسته از این رفتن بود قصه ام قصه ی دل کندن بود دل به هرکس که سپردم دیدم راهش افسوس جدا از من بود صخره ویران نشدازباران گریه هم عقده ی مارا نگشود آخرقصه من مثل همه گم شدن درنفس باد نبود روح آواره ی من بعدازمن کولی دربه در غربت هاست می روم بی خبر از آخرراه همچنان مثل همیشه تنها غریبم خسته و سرگردانم ابردلتنگ پراز بارانم + نوشته شده در 87/04/14 توسط تنهاترین |
من غم فروش دوره گردم، با شادی بیگانه ام و از کامرانی ها چیزی نمی دانم. من غم فروش بی خانمانم، عشق را نمی شناسم و دیگراشک شمع را دوست نمی دارم. من غم فروش بی آزارم و غم را با اشک چشم مبادله می کنم.
+ نوشته شده در 87/04/07 توسط تنهاترین |
خواستم تا باردیگر داستانی بنویسم، قلم نعره کشید...کاغذپاره شد...افکارم درهم گره خورد...همه درمن تقاضای سکوت کردند...قلم میدانست که باید هرچه غم و درداست را به صورت کلمات نقاشی کند.کاغذ میدانست که درزیرسطوح غم واندوه محومیشودوافکارم میدانستندکه درغم مانندزنجیری سردرگم میشوند ومن خاموش سکوت رابرگزیدم اما...چشمانم سکوت مرا بااشک معاوضه کرد. + نوشته شده در 87/03/25 توسط تنهاترین |
هرشبانه روز متشکل از24 ساعت،1440 دقیقه وهر دقیقه،86400 ثانیه است فقط می خواهم بهت بگم هرشبانه روزی که ازتودورم و اسیراحساس تنهایی هستم 86400 ثانیه برام می گذره، حالا خودت حساب کن یه عمربه انتظار نشستن یعنی چقدر؟؟!! + نوشته شده در 87/03/11 توسط تنهاترین |
با تو هستم تویی که رویت را از من بر میگردانی به چشمانم نگاه کن اشکهایم هنوز خشک نشده اند از چه میترسی٬ من گناهت را بخشیده ام هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم تو را به خدا سپرده ام٬ نه نگران نباش نفرینت نمی کنم برایت دعای خیر میکنم دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد و تنهایت نگذارد دوست ندارم توهم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی پس هرگز نفرینت نخواهم کرد و ترا به خدا خواهم سپرد تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی٬ در کنار هر کس و هر چیز که دوستش داری به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را بخاطر بسپار آنها همیشه نگران تو هستند + نوشته شده در 87/03/07 توسط تنهاترین |
دلم واسه تنهایی می سوزه چراهیچ کس اونودوست نداره مگرچه گناهی کرده که تنها شده جرم تنهایی چیست که هیچ کس اونو نمی خواهد؟ دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی اون رفته بود:تنهای تنها نیمه شب اونومرده کنارحوض پیدا کردم. ازگریه چشماش قرمزشده بود. برایش گریستم،آخه اون از تنهایی مرده بود. تنهایی مردومن تنهاترشدم. + نوشته شده در 87/03/01 توسط تنهاترین |
دیگراین دل آن دلی نیست که درآرزوی یک یارباوفا باشد،این دل از بی وفایی خود نیز بی وفاشده است... دیگراین دل آن دلی نیست که درانتظاریک همزبان وهمیار باشد، این دل ازتنهایی خردخردشده است... دیگراین دل آن دلی نیست که کسی رادوست داشته باشد، این دل ازشکست و بی محبتی بی احساس شده است... دیگراین دل آن دلی نیست که در تب وتاب یک لحظه عاشق شدن باشد، بی قرارباشد،چشم انتظارباشد، این دل از انتظار خسته شده است... دیگراین دل آن دل سرخ و بااحساس نیست، این دل احساساتش همه سوخته شده است... دیگراین دل آن دل پرغرورنیست،این دل غرورش شکسته شده است... دیگراین دل هیچ همدل و عشقی راندارد،آری این دل اینک تنهای تنها شده است... + نوشته شده در 87/02/30 توسط تنهاترین |
من به اندازۀ یک آسمان دلم گرفته، می خواهم گریه کنم، می خواهم فریادبزنم، کاش می توانستم خودم را از خودبیچاره ام بگیرم، کاش می توانستم خودراازاین شب طولانی رؤیاهابرهانم. کاش میتوانستم خاموش شوم وزبان فروبندم،فناشوم ومحو شوم...من ازاین روزگار خسته شده ام.از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند وکند می گذرندبیزارم.من ازتمام شایدها و بایدها متنفرم... + نوشته شده در 87/02/28 توسط تنهاترین |
|